تبليغاتX
دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند
>
دلتنگیهای من

 

 

امروز داشتم با خودم فكر مي كردم:

فاصله ي مرگ و زندگي خيلي كمه ...نه؟

اما نميدونم چرا اينقدر دير ميگذره؟

به اندازه ي يه عمر زندگي.

زندگي كه نه...

فقط بودن و نفس كشيدن.

.

حالا فكر كن كه

بخواي تو يه آشغال دوني نفس بكشي.

هه...ترجيح ميدي كه اصلا نكشي..

.

وقتي كه بخواي به چيزايي كه دوس داري برسي...

يه سد جلوته كه همه ي اميدت رو مي گيره.

شايد يه در كه باز كردنش واست خيلي سخته.

شايد يه ديوار خيلي بلند و سخت.

شايدم اصلا فاصله ي همين مرگ و زندگي.

.

نميدونم...

هنوز نميدونم...چي از اين دنياي سياه مي خوام.

شايد چند سال پيش ميدونستم.

اما الان نه.

.

گذشته كه هيچي...گذشته.

اما وقتي جلو رو نگاه مي كنم...

يه راه خيلي طولانيه.

نميدونم آخرش چيه؟

مي خوام به چي برسم؟

آخر اين راه تاريك و طولاني چيه؟

آخرش چي مي خواد بشه...هااان؟

.

يه دري باز ميشه

به يه جاي سرد و تاريك...مثل اينجا...

با يه آدماي جورواجور ديگه.

.

حالا نميدونم

چه ارزشي داره رفتن به جلو.

.

نميدونم...واقعا نميدونم

چيكار كنم با اين همه سوال بدون جواب.

.

دلم ميخواد بتركم.

شايد اين سوالا از مغزم بيان بيرون و

خلاص بشم از دستشون.

اون وقت بتونم فكر كنم.

.

اون وقت بتونم

نفس بكشم و

زندگي كنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط بهرام   | 

 

 

با تمام وجودم به سمت تاريكي رفتم.

به سمت جايي كه نور ازش خارج نشه.

با حركتم مسير طوفان ذرات شعور تغيير كرد.

طوفان منو با خودش برد.

وارد تاريكي شدم.

واژگون شدن رو با تمام وجودم درك كردم.

.

مثل يه رويا مي موند.

مثل پرواز...

مثل بي وزني...

حس مكان بي معني شده بود.

و توي زمان پرواز ميكردم.

از دور به تنها دالاني كه توي اون دنيا بود ...خيره شدم.

از تاريكي مي درخشيد.

وحشت بي معني بود.

هنوزم چيزي نميدونم.

خواب بود؟

اغما بود؟

مرگ بود؟

.

ولي هرچي كه بود

سرعت رو به من آموخت...

زمان و بي معنا بودن مكان رو...

دگرگوني رو...

...

واقعا نمي دونم.

.

ولي اينو فهميدم

كه شايد بهم ياد داد...

بايد بلند بشم و سكوتو جارو كنم.

عنكبوتا عجيب سر و صداي اتاقمو مكيده ان.

و باز همون حس غريب...

غريب؟...

نه...ديگه آشنا

آشناي غريب روزاي من.

.

شايدبايد بلند بشم.

اما...

سكوت عجيب سنگيني مي كنه.

دنبال ناشناخته اي مي گردم.

و ناگاه در ناخوآگاه ذهن خود

واهمه اي عجيب منو در بر مي گيره.

.

شايدبايد بلند بشم.

جارو بدست دنبال تارهاي خسته ي عنكبوت...

تارهارو با بي رحمي پاره مي كنم.

اما

سكوت هنوز بر جا مونده.

تقصير منه كه به جاروها اعتماد كردم.

شايد روزي عنكبوت اتاق من

سكوت مرموز اتاقو مي شكست.

ولي من چه بي رحمانه اونو مجرم دونستم.

رد سكوت همه جا مونده.

وباز همون حس آشنا.

بايد فكر ديگه اي بكنم.

.

نه ديگه...

ديگه بيهوده ست.

من به سكوت آزار دهنده ي اتاقم عادت كرده ام.

به ريشه هاي سياهش خو گرفته م.

.

ديگه كاري نمي كنم.

شايد اين سكوت

سهمي از زندگي منه.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط بهرام   | 

 

يه جايي هست

يه جاي خيلي دور.

دورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود.

حدود عطر علف...

حرف قشنگ سكوت...

و خواب عجيب نور.

.

من ميرم...

و نميدونم اينبار

خداااااااااا

چه نقشه اي برام كشيده؟

 

 

 

 

 

توي چارچوب يه زندون

عمريه كه من اسيرم.

تشنه ي يه نم بارون

عطش ناب كويرم.

.

رنگ بي رنگي گرفته ..آسمون بي ستاره م

نه كسي منتظر من..نه كسي مياد كنارم.

.

تموم رنگ تنم رو..با قلم سياه كشيدن

رنگي كه عاشقيامو..توي سايشم بريدن.

.

خودمو توي نگاه

چند تا رهگذر مي بينم

خيره ميشن به من اما

هنوزم تنها ترينم.

.

واسه ي سيب نچيده..حالا تبعيدي دردم

حاصل يه فكر مسموم..پشت سيگاراي سردم.

.

منم اون سايه ي تنها

توي قاب سرد ديوار

نبض افتاده ي خورشيد

ته يك غروب بيمار.

.

شانس من بود كه يه نقاش..منو اينجوري كشيده

يه پرنده م كه تو عمرش..رنگ جفتشو نديده.

 

 

 

 

 

 

اي خدا دلگيرم ازت

اي زندگي سيرم ازت.

اي زندگي مي ميرم و

عمرمو مي گيرم ازت.

.

اين غصه هاي لعنتي

از خنده دورم مي كنن

اين نفساي بي هدف

زنده بگورم مي كنن.

.

چه لحظه هاي خوبيه

ثانيه هاي آخره

فرشته ي مردن من

منو از اينجا مي بره.

.

چه اعتراف تلخيه

انگار رسيدم ته خط

وقت خلاصي از قفس

اي دنيا بيزارم ازت.

 

 

 

 

 

 

 

يكي بود...يكي نبود

زير گنبد كبود

ميون يه عالمه بود و نبود

يه پسر نشسته بود.

.

پسرك زار ميزد...گريه ميكرد...از ته دل

يه روزي از غم عشق

يه روزي از تب و درد.

.

پسرك دلش مي خواست شاد باشه مثل يه گل

بر پا كنه رقص و دهل.

اما هيچوقت نميشد شاد بشه از ته دل.

.

پسرك تا ميومد شاد بشه

دردي تازه مي رسيد... از راه دور

اونو باز خوار ميكرد... مثل يه مور.

.

پسرك گريه ميكرد

زار مي زد...مثل يه ابر

پسرك تنها بود ...مثل يك قطره ي اشك

آخه اون ...مونس و همدمي نداشت.

.

پسرك عاشق بود...عاشق مرگ

چون كه اين مرگ

اونو مي برد از ميون اين همه درد.

.

پسرك تنها بود

ميون اين همه گم... پيدا بود.

 

 

 

چه شيرين است خواب

وچه شيرين تر سنگ شدن.

چه شيرين است تحمل نكردن...حس نكردن.

.

در من شمعي روشن كنيد

مرا به آسمان بفرستيد.

.

تو را بخدا آرام سخن بگوييد.

بيدارم نكنيد.

.

.

.

 

بدرود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط بهرام   | 

 

 

     خاطره هامو كه بغل كردم

     دلتنگي رو از شونه هام تكوندم

     اما قدمهاي خستم

     جزبا جاده ي دلتنگي آشنا نبود.

     .

     تنهايي غربت مياره...تلخه

     يه وقتايي مث زندگي عذابم ميده.

     ميخوام اشكامو تهديد كنم ببارن

     اما

     شونه اي نيست كه اشكامو مهمون كنه.

     ميخوام برم.

     .

     .

     دلم سنگيني خاطره هامو تاب نمياره

     مجبورم يه گوشه ي خلوت بذارمشون و برم.

     بخدا راحت نيس چال كردن اون همه خاطره

     ولي چار ه اي نيست

     همشونو ريختم زير يه عالمه خاك.

     .

     نميخوام حس كنم مسافرم

     اما كوله پشتيم اينو ميگه.

     ميخوام از شرش خلاص شم

     انداختمش يه گوشه و به راه رفتنم ادامه دادم.

     اونم يه مقصد گنگ و بن بست.

     .

     حالا منم و جاده و تاريكي.

     ديگه فقط تنهاييه كه روحمو چنگ ميزنه.

     پلكام شدن ابر باروني.

     با هر قدمي كه بر ميدارم...

     يه قطره بيكسي رو آروم هل ميدن تا رد پاهام.

     ميدونم هيشكي بدرقم نميكنه.

     مرگ لحظه هامو ديدم...شك ندارم.

     .

     چه بده...بدوني كسي منتظرت نيست.

     من ميدونم ولي باز ميرم.

     ميدونم جز من و باد خزون

     كسي عابر اين جاده نبوده.

     من محكومم به تحمل تنهايي

     چون هيشکیو با خودم هم قصه نكردم.

     .

     من تو انزواي خودم

     مرگو بارها لمس كردم.

     مرگ احساسمو بارها ديدم.

     .

     كاش روز بشه

     اما اينجا فقط شبه.

    يه شب پر از تاريكي.

     .

     از گشتن و پيدا كردن حتي

     يه قطره نور نااميد شده ام.

     تنم خسته ست.

     سرمو رو شونه هاي تقدير تكيه ميدم.

     .

     ميدونم تا امروز زياده خواه بودم.

     سهم من

     جز غربت

     چيز ديگه اي نيست.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط بهرام   | 

 

 

يه بويي مياد

بوي تعفنه؟

بوي موندگيه؟

.

.

صبر كن....

بوي خاكه؟

.

.

نه.......

.

.

دستامو بو مي كنم....

بوي خونه؟

.

.

نه.....

.

.

آهان فهميدم....

بوي تنهاييه.

.

شامه مو پر مي كنم از تنهايي و

تو سينه حبسش مي كنم

تا تنها بمونه.

.

تنهايي رو حبس مي كنم

تا تنها

براي من بمونه.

.

.

آآآآآآخ....

تنهايي... از تو چي بگم؟

كه تو مني ...و... من تو.

.

.

دلم براي تنهايي ميسوزه.

چرا هيشكي اونو دوست نداره؟

مگه اون چه گناهي كرده كه تنها شده؟

جرم تنهايي چيه كه هيشكي اونونميخواد؟

.

ديشب بازم تنهايي از كنار اتاقم رد شد.

دنبالش دويدم

ولي او رفته بود.....تنهاي تنها.

.

.

نيمه شب

اونو مرده.....كنار حوض خونه پيدا كردم.

از گريه چشماش قرمز قرمز شده بود.

.

براش گريه كردم.

آخه اون از تنهايي مرده بود.

.

.

بالاخره تنهايي مرد ومن

بازم تنها شدم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط بهرام   | 

 

دنيا ديواراي بلندي داره و دراي بسته

كه دور تا دور زندگيو گرفته ان.

نميشه از ديواراي دنيا بالا رفت.

نميشه سرك كشيد و اونطرفشو ديد.

اما

هميشه نسيمي از اونطرف ديوار

كنجكاوي آدمو قلقلك ميده.

.

.

كاش اين ديوارا پنجره داشت

و كاش ميشد

گاهي به اون طرف نگاه كرد.

.

شايدم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايدم پنجره ش زيادي بالاست و قد من نمي رسه.

.

با اين ديوارا چه ميشه كرد؟

.

.

ميشه از ديوارا فاصله گرفت و قاطي زندگي شد.

ميشه اصلا فراموش كرد كه ديواري هست

و شايد ميشه تيشه اي برداشت و كند و كند...

شايد دريچه اي...شكافي...روزني.

.

.

هميشه دلم مي خواست

روي اين ديوار سوراخي درست كنم.

حتي به قدر يه سر سوزن

واسه عبور عطر

واسه عبور نسيم

واسه......بگذريم.

.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي شينم و

گوشمو مي چسبونم به اون و فكر مي كنم:

اگه همه چيز ساكت باشه...

مي تونم صداي بارش روشنايي رو از اون طرف بشنوم.

اما

هيچوقت همه چيز ساكت نيست.

هميشه يه چيزي هست كه صداي روشنايي رو خط خطي كنه.

.

.

ديواراي دنيا بلنده و

من گاهي دلمو پرت مي كنم اون طرف ديوار.

مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچيكشو

از سر شيطنت به خونه ي همسايه ميندازه.

به اميد اينكه

شايد در اون خونه باز بشه.

گاهي دلمو پرت ميكنم اون طرف ديوار.

.

.

اون طرف ديوار... حياط خونه ي خداست.

و اون وقت هي در مي زنم.

در مي زنم و ميگم:

دلم افتاده توي حياط خونه ي شما...

ميشه دلمو پس بدين؟

.

كسي جوابمو نمي ده.

كسي در رو برام باز نمي كنه.

.

اما هميشه

دستي دلمو مي ندازه اون طرف ديوار.

همين.

و من اين بازي رو دوست دارم.

همين كه دلم هي پرت ميشه اون ور ديوار.

.

اونقدر دلمو پرت ميكنم تا خسته بشن...

تا ديگه دلمو پس ندن.

تا در رو باز كنن و بگن:

بيا خودت دلتو بردار و برو.

.

.

.

اون وقت ديگه ميرم اون ور ديوار

و

ديگه بر نمي گردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط بهرام   | 

 

   به من نگاه کنید

این منم

تنهای تنها

تنهاتر از همیشه

بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان

تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است

که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود

                                                                                                "ئوین"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط ئوین  | 

 

هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم

دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد.

لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم

به كنارم آمد.

بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زيذ خاك بيرونم كشيد.

نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:

ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه

را كه مربوط به توست پشت پا زده.

راست مي گفت.

بروي سنگ قبرم نوشته بودند:

در سال هزار و سيصد و شصت و يك متولد و در سال هزار و سيصد و

هشتاد و سه مرد.

دروغ بود.

سال شصت و يك سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها

مرگ تحميلي در سال هشتاد و سه شروع شد.

سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.

روحم اين بار با خنده گفت:

فراموش كن اين مسخره بازيها را.

به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.

راست مي گفت.

من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم.