X
تبلیغات
دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند
>
دلتنگیهای من
 

 

 

قلمـم بهـونه ي نـوشتن میـگیـره

 چشـم میـبنـدم و میـنویسـم
....
...
..
فایـده ای نـداره

 همـون حرفـای تـکراریه
تو

عشق

درد

.

من آدم بشـو نیسـتم انگـار


خسـته م


این روزا کمـتر میـنویسم که حرفـام تـکراری نبـاشن
درد همـون درده و دل همـون دل

همـین روزا ویـرون میـشن

 انگـار هـر دوشـون رو هـر روز دلـم بـهونه میگیـره

 هـر روز چنـد دسـته گل نـرگس میـخـرم
اتـاقـم پـر شـده از نرگسای خشک شده
آخـرای فصلشـونه
مثـل من

كـه آخـرای فصـلـمـه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

  وقتی تمام کلماتم رو  

 می ذارم تو صندوقچه ی چوبی و

 يه قفل آهني می زنم بهش

 خودم رو به زانوهام می کشم و

  تنگ در آغوش می گیرم.

 سرم رو که غریب شده

 به حجم تنهایی تکیه می دم و

  چشمهام شروع می کنن به باریدن.

 اونقدر که

 آینه منو همون پسرکی نشون می ده که

 واسه ی بزرگ شدن بی تابی می کرد.

 سخته دلم رو

حواله ی هرچه باداباد کنم

 وقتی که تمام منطق و احساسش

 مدام در ستیزه.

.
این روزا آتش بسه

 تمام عشقی که درونم رو می سوزوند

 رنگ زیتونی شده

 که لبخند می زنه

 و من به خاطره ی خوشش دلم آروم می گیره

 و من  خوشحال از حوالی بوسه و کمال

آب

به

چهره

اكنونم

ميزنم.

.
میرم سراغ آینه

 چشمها همون چشمهان

 اما دارن رنگ دیگه ای می شن

 به سادگی ناباورانه ای که همیشه تلخه

بغضم رو می بلعم و

 آینه خنده ش می گیره.

 .
می خوام اين رنگ رو

 خودم تعریف کرده باشم

اما

  تمام واهمه های دنیا

 بیخ گلوم رو می گیره

 و من وحشت زده

خودم رو می رسونم به تاریکی

يه بغض ديگه

 با رنگی که نمی شناسم

و به همين خاطره كه

 من

هميشه

 از زندگی

 واهمه دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

دوستت دارم‌ها رو

 نگه می‌داری واسه ی  روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها رو

عاشقتم‌ها رو...

.

این‌جمله‌ها رو که ارزشمندن

 الکی خرج کسی نمی‌کنی

باید آدمش پیدا بشه.

باید همون لحظه از خودت مطمئن باشی

و باید بدونی که فردا

از امروز گفتنش

 پشیمون نمیشی.

سنت که بالا می‌ره

 کلی دوستت دارم پیشت مونده

کلی دلم تنگ شده

و کلی عاشقتم …

مونده که خرج کسی نکرده‌ای و

 روی هم تلنبار شده‌ان

فرصت نداری صندوقت رو خالی کنی

صندوقت سنگین شده و

 نمی‌توانی با خودت بکشی‌ش

شروع می‌کنی به خرج کردنشون

توی مهمونی اگه نگات کرد

اگر نگاهش رو دوس داشتی

اگه هوات رو داشت

 اگر با تو

ترانه رو به صدای بلند خوند

توی جلسه اگه

 حرفی رو زد که حرف تو بود

اگه استدلالی کرد

 که تکونت داد

تو سفر اگه

شوخ و شنگ بود

اگه مدام به خنده‌ ت انداخت

و اگه منظره‌های قشنگ رو

 نشونت داد

واسه هر کدوم

یه دوستت دارم خرج می‌کنی

یه دلم برات تنگ می‌شه خرج می‌کنی

یه چقدر زیبایی

یه با من می‌مانی؟

.

بعد می‌بینی

آدما فاصله می‌گیرن ازت

متهمت می‌کنن به هیزی

به مخ‌زدن به اعتماد آدما

به سواستفاده کردن

به سنی ازت گذشتن

.

اما بذار به سن تو برسن

بذار صندوقچه‌شون لبریز بشه

اون‌‌وقت

 حال امروز تو رو می‌فهمن

بدون این‌که تو رو بیاد بیارن

خیلی غریبه دوست داشتن

و غریبه تر از اون

 دوست داشته شدن

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

میخوای حرف بزنی

میخوای بنویسی

سرشاری از گفتن

یکیو میخوای

که گوش بده

که بخونه

گفتن و نگفتنش

نوشتن و ننوشتنش

هیچ فرقی به حال هیچ کسی نمی کنه

به حال خودت اما... شاید

یه ذره... یه کوچولو

تو بگو یه مثقال.

اما

وای به روزی که همون یه مثقالم نتونی بگی

نتونی بنویسی

نه اینکه نخوای... نه

نمی تونی

چون تــــــــــــعطیلی

.

هر کاری میکنم

چهار خط بنویسم

می بینم واژه ها

خاک بر سر شده اند.

هر کاری میکنم

چهار قدم بیام

تا برسم

زانوهام خم میشن

نه اینکه فکر کنی خسته م

نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم

نه...

تا آخرش همینه

دنیام پر از ابهام شده

همه چی برام مبهمه.

.

هنوز من نمی​دونم
سیگار خاموش
چه طعمی داره و
 اتاق بی​دود
چه بویی؟
هنوز من نمی​دونم
تو چرا اون روز رفتی
 ولی هر شب تو خوابهام برمیگردی؟
هنوز  من نمی دونم
چرا از میون این همه واژه

این همه اسم
من هنوز اسم تو رو
تکرار میکنم؟
با سیگاری لای انگشتان و
تو اتاقی پر دود.
هیشکی نمی​دونه

ولی اینو میدونم
 باید تا همین فردا و پس فردا
که روزی خواهد رسید
تکلیف دنیای بی سیگار و
بی تو رو
روشن کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

صد بار

نوشتم و خط زدم

هي

نوشتم و پاك كردم

نميدونم چرا ذهنم قفل كرده

كلي واژه

داره توي سرم مي چرخه

ولي هيچ كدومشون رو نميشه به تصوير كشيد

يه سري چيزا هست

كه نبايد بنويسي

هيچ كجا نبايد ثبت بشه

نه تو اين صفحه مجازي

نه تو دفترچه ي خاطرات

و نه هيچ كجاي ديگه

به هيچ كس هم نبايد بگي

نه رفيق

نه دوست

و نه هيچ كس ديگه

حتي به اوني كه

اون بالا نشسته و

داره با تمسخر نگات ميكنه

اگه كسي اونارو بخونه

يا بدونه

ديگه اون چيزي كه بايد باشه

و متعلق به تو باشه...نيست

اون چيز

فقط براي تو

ذهن و فكر توئه

پس

بايد همونجا بمونه

براي هميشه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

 

گاهي سخت نگرفتن بهترين كار

و شايد تنها كار ممكن باشه

اينكه بري گوشه اي از شهر

همون گوشه هاي ناشناخته اي كه

حس دلتنگيت رو قلقلك ميده

و خونه اي كه نه

ولي اتاقي اجاره كني

از همون اتاقهايي كه

جون ميده واسه نوشتن

از همونايي كه

يه پنكه ي سقفي نيمي از سقفشون رو پوشونده

با تختي كه وقت خواب

با هر تكون بدنت

چوبهاش هي باهمديگه بي حوصله

يكي به دو مي كنن

و خب

بقيه ي فضاي اتاق هم

واسه ميز و صندلي آهني رنگ و رو رفته چندين ساله ت

كفايت ميكنه

و پنجره اي كه افق درونش

مي كشوندت به سرزمينهاي دست نيافتني

خوبه

همه ي اينا خوبه ...ميدونم

حتي ديواراش هم

جاي خوبيه واسه نوشتن

واسه واگويه كردن خودت

و شبها

 دراز به دراز ميفتي رو تخت و

به قيژ قيژ پنكه سقفي گوش ميدي

انگار كه كسي برات مي خونه

مي فهمي؟

فكر كنم اینا

واسه آرامشم كافيه

آره...كافيه

فكر كنم

خوشبخت مي ميرم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1390ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

رفتار من عادیه 

اما نمی دونم چرا 

این روزا

از دوستان و آشناها

هر کي منو می بینه

از دور می گه :

این روزا انگار

 حال و هوای دیگه اي داری.

اما

من مثل هر روزم

بااون نشونی های ساده

و با همون امضا

 همون اسم 

و با همون رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آروم.

.

این روزها فقط 

حس می کنم گاهی وقتا

 کمی گنگم

گاهی وقتا

 کمی گیجم

حس می کنم

از روزای پیش... فقط كمي بیشتر 

این روزا رو دوست دارم.

گاهی وقتا

 از تو چه پنهون

 قدر بعضی لحظه ها رو خوب می دونم.

.

این روزا گاهی وقتا

از روز و ماه و سال و تقویم 

از روزنامه ها بی خبرم

حس می کنم

 گاهی وقتا  کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشترم

حتی این روزا

 گاهی خدا رو هم

یه جور دیگه می بينم.

.

از جمله دیشب

دیگرتر از شبهای بی رحمانه ي دیگه بود

اول نشستم خوب

لباسهام رو اتو کردم.

حدود چند فرسخ تو اتاقم راه رفتم

با کفش هام حرف زدم

 بعد از اون هم 

رفتم تمام نوشته هامو زیر و رو کردم

و ميون سطر سطرشون

دنبال اون مجهول گشتم.

چیزی ندیدم

فقط یکی از نوشته هام 

بوی غریب  مبهمی می داد

.

دیشب دوباره

بی تاب

از نردبان ابرا  تا آسمون بالا رفتم

تو آسمون گشتم

و جیبهام رو

از پاره های ابر پر کردم.

.

دیشب

 بعد ازبيست و اندي  سال تازه فهمیدم

که رنگ چشمام  يه رنگ ديگه ست

و بر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش رو

از رنگ آبی بيشتردوست  دارم.

.

دیشب برای اولین بار 

دیدم که اسم کوچيکم

اونقدرهام  قشنگ نیست

.

ديشب

 براي اولين بارمتوجه شدم

تعداد موهای سفیدم رو نمی تونم بشمارم.

گاهی

 واسه یادبود يه  لحظه ی کوچيک 

یه روز کامل جشن می گیرم.

گاهی

صد بار در یک روز می میرم.

حتی

یه غصه ي ناقابل هم

واسه مردنم کافیه.

.

گاهی

 نگاهم در تمام روز

با عابراي ناشناس شهر 

احساس گنگ آشنایی می کنه.

گاهی

 دل بی دست و پا و سر به زیرم رو

آهنگ یه موسیقی غمگین 

هوایی می کنه.

.

.

غیر از

 همین حسها که گفتم

و غیراز

 این رفتار معمولی

وغیر از

 این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگه ای

  ندارم

رفتار من عادیه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

من

 یه بار آفریده می شم

و هرگز کسی مانند من

 پا به این دنیا نخواهد گذاشت.

من اینم که هستم

زشت یا زیبا ...

 سیاه یا سفید ...

 خوب یا بد ...

.

بهتره خودمو باور کنم

دور خودم می چرخم

 می چرخم و می چرخم

اینقدر که سرم گیج میره و

 میخورم زمین

یه نگاهی به آسمون میکنم

 حالا آسمونه که داره می چرخه

چشمامو می بندم

 حالا افکارن

که با چه سرعتی توی سرم می چرخن

همه چی داره می چرخه ...

 می چرخه و می چرخه...

.

خدا

 بی زحمت اون دکمه  pause  رو بزن

دیگه خسته شدم

 می خوام برم بخوابم

 بقیه ش باشه واسه بعد

.

خدا...ببين

 اگه يه وقت

اشتباهی دکمه  stop  رو هم زدی

هیچ خیالی نیست

راحت باش

بي خيال

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

 

 

این روزا

 قلمم خشک شده و ناز می کنه و

  هیچي نمی نویسه.

 خوب تکون نمی خوره.

 سر می خوره....

لج می کنه....

 عشوه می کنه....

این روزا حتی

 حوصله ی عشوه گری و عشوه خری رو هم ندارم.

می خوام سر به تن قلم  نباشه.

هر چي رو هم  كه می نویسم

 می بینم به درد لای جرز می خوره.

قلمم دچار انسداد شده و

قلبم دچار ویرونی

دیگه حتی دلم خوش نيست

 به يه مشت  خاطرات و

مادر و

اون ور مرز.

انگار

همه ي اینام  شده ان قوز بالا قوز.

عوضش چیزایی می نویسم

 که جرم می شه...

مجرم می شم و

 اونوقت بیا و درستش کن.

دلم رو به

 دری وری هایی که سر هم میکردم

 خوش کرده بودم

 تا اندام نا ساز ننوشتن گلوگیرم نکنه...

خفتم را نگیره....

تابه این روز امروز نیفتم.

اما دل خوش سیری چند؟

اون حال و هوا کو؟

 تا بشه حس گرفت و

يه آدم  دیگه ای شد و

 باز نوشت ونوشت

 بعد که همه چی تموم شد

 ببینی چه خوب می تونی

 همه چی رو  سرهم بندی  کنی.

.

همیشه چيزي روی دلت سنگینی می کنه.

تا کی بری توی جلدی که نمی خوای

 و بعد

 تا دو نفر رو می بینی که حرف مشترک دارین

 از اون حرفایی که همه نمی فهمندش

 یا اصلا فکرش براشون سنگینه

جلدی از جلدت بیرون بیای و

 اونقدر بگی و بگی که سردرد بگيري.

گاهی م با حسرت بگردی

 دنبال همون لحظه ای که

 اون حس مشترک رو پيدا كرده بودی.

.

حالا چرا این حرفا رو می گم؟

خودمم نمی دونم!

اصلا كي اهميت ميده؟

 خودمم مونده م.

 شاید یه ارتباط  نا بهنجارش این باشه

 که لجم دراومده از اینکه

 نمی تونم هیچ داستانی سر هم کنم.

.

بعضیا فکر می کنن

 بین ننوشتن و مشغله ارتباط مستقیم هست

اما من اینو رد می کنم.

من الان بیکارم و

 به همون اندازه سرخورده و

 به همون مقدار بی انگیزه.

گاهی فکر می کنم

 با این نوشته ها دارم خودم رو بازی می دم.

ترس از ننوشتن منو وادار ميكنه

  تا اونجایی که بازخواستی پشتش نباشه

 بنویسم.

اما حالا

 دچار یه ترس دیگه شده م

 اونم  اینکه برم

 به سمتی که دیگه خودم نباشم.

خودم که توی خیالاتم غرقم و

دارم می نویسم.

 فقط به این خاطر که چیزی نوشته باشم.

بعد نوشتن هم می شه

 یه راه واسه فرار از واقعیت.

 راه گول زدن خودت.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت   توسط بهرام   | 

 

 

 

 

امشب دوس دارم فقط  بنویسم.

امشب کلی فیلم برای دیدن داشتم

اما باز به نوشتن رو آورده م.

مدتي  بود چیزی به این روانی برای نوشتن پیدا نکرده بودم.

 سرعت زمونه مدتهاست

منو پای کاغذ و قلم ننشونده.

قبلنا همه ي حرفا و نقدهامو مي نوشتم

میون نوشتن هم همه ی خطاهامو خط ميزدم

 اونم با چنان قساوتی

 که اثری ازشون باقی نمی موند.

اون خط زدنهای روی کاغذ و

 خط خطی کردنهای برگه های سپید هم عالمی داشت.

بعد که از پای بساط نوشتن بلند می شدی

 یه عالمه کاغذ خط خورده می موند و

 تو

 که نوشتن چنان غرقت کرده بود

 که ساعتها بود هیچي نخورده بودی و

 قار و قور شکمت تو رو از عالم بالا پایین آورده بود و

 تو شکمت ضعف شدیدی حس می کردی.

.

اما حالا

 خيلي چيزا  نمیذاره خیلی خودی باشی.

حالا که همه چی

 به خودی و غیر خودی تقسیم شده

و همه چیز رو باید تحمل کرد؛

 می شه حس کرد که  خودكار هم غیر خودیه.

انگار هر حركتي كه به خودكار ميدي

 ناچار به این فکر می کنی که قراره

 نوشته هات رو آشناهايی بخونن

 که بعد از خوندن

 راجع به تو قضاوت بد خواهند کرد.

بعد دچار خود سانسوری می شی

آخه نمی شه همه رو قانع کرد

 که هرچيزي مال نوشتن نیست و

 همه ی نوشته ها مال تجربه های خود آدم نیست.

و اصلا خیلی ها درک نمی کنند

 که قلم آدم رو از خود بی خود می کنه.

بعد

 به جایی می رسی که با خودت  کنار می یای و می گی:

اصلا مهم نیست

 مگه قراره همه رو راضی نگه داری؟

 مگه تو مسئول پاسخ دادن به افکار بقيه ای؟

نمی شه که بذاریم

همه چی توي دل بمونه تا گند کنه

اونوقت

 نمک هم کم می یاد واسه  این گند زدایی.

 گاهی دلم می خواد

 بعضی کلمات رو

 با همون خط... خط خطی خودم

تو صفحه ی وبلاگم  بنویسم.

گاهی وقتا

همون بد ترکیبی

عین احساسات لگد مال شده ی خود آدم می شه.

مثلا

همین مطلبي كه الان  دارم روی كاغذ می نویسم،

درست  شکل لحظات الان منه.

بعضی قسمتهاش

 با  خیال آروم نوشته شده و

 خیلی خوش خطه

اینجا اون جاهایی هست

 که دارم زور می زنم

 توی مغزم مطلب جریان پیدا کنه و

 بیفته روی غلطک.

بعد

 کم کم کار به جایی می رسه که

 تنها خودم و

 خرچنگ و قورباغه

 می تونیم مطلب رو بخونیم.

 و هجوم صحنه ها...

 و حرفها...

 و واژه ها...

 هی به مغز فشار میارن و

 مثل صف های خط واحد

 هر کس که دیرتر رسیده می خواد زودتر سواربشه و

 روی كاغذ نوشته بشه.

کلمات در هم و برهم می شن

 به هم می خورن و

 به انگشتام شک وارد می کنن.

مث همین حالا

 که انگشت شستم رو روی خودكار گره زده م

تا سرعت حرکتش

اصل مطلب رو ازم نگيره.

گاهی فکر می کنم

 که اگه اونقدر مشق نمی نوشتیم و

 امتحان املا نمی دادیم

 و اگه فرصت امتحانات مدرسه و دانشگاه

 اینقدر کوتاه نبود

 و اگه همیشه استرس زمان نداشتیم؛

 شاید

 خیلی از حرفهای دلم نا نوشته می موند.

همین حالا هم

خیلی حرفا تو راهه

که تا این جمله ها تموم بشه

 تلف می شه و

 هرگز پا به عرصه ی وجود نمیذاره.

تنها خوبیش اینه که

 بهونه ای واسه تکرار سادیسم شبونه می شه.

خود آزاری ای که

 از بچگی

 دقیقا سر بزنگاه خواب بسراغم میاد.

از وقتی

 چشمام رو روی هم میذارم

 کلمات جلوی چشمم رژه می رن

با واژه ها بازی می کنم

جملات ناب می سازم

هميشه میون خواب و بیداری

 جملات خیلی  قشنگ تر شکل می گیره

انگار

 با طبیعت ناب آدم ارتباط داره

اما با سنگ دلی اونارو یادداشت نمی کنم

 انگار

 با جریانات مغزم لج کرده م و

 چون بد موقع آزارم می دن؛

 نمی خوام جاودانه بشن

اونوقت

 فردای هر شب

 نصف همه ی اون جملات رو از یاد برده م و

 پس فردایش...

 تازه اونم

 اگه  حوصله کنم و

 قلم و کاغذ بدست بگیرم

اصلا همه ی حرفا یه چیز دیگه می شه.

همه ی تفکرات لحظه های ناب رو

 به همین راحتی می شه حروم کرد و

 رفت پی کار دیگه ای که

 نه دنیات رو تضمین می کنه

 و نه آخرتت رو.

بخاطر همين

 همین حرفا

همين ساديسمهاي شبونه

 نوشتن داره.

 روی کاغذ باطله هم که بنویسی

 کاغذ قرب زیادی پیدا می کنه و

 دلت نمی خواد دور بندازی

و

دیگه اون رو هیچوقت

 باطله نمی خونی .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت   توسط بهرام   |